وبلاگ

داستان تا به تا – قسمت آخر


به نام خدای آمولای...   وقتی عنوانِ نوشته را نامگذاری می کردم، با خودم گفتم اگر قرار باشد همینطور بنویسی، تا قسمتِ چهارصد ادامه پیدا می کند، به خودم قبولاندم که این آخرین نوشته ام با عنوانِ داستانِ تا به تا باشد و اگر حرفی باقی ماند، تحت عناوینی دیگر بنویسمش.   در آن برهه، به جز کار بر روی

بیشتر بخوانید

داستان تا به تا – قسمت سوم


با نامِ خدایِ آمولای...     با خود عهد بستم که "همه" آنچه مربوط به تا به تا و آنچه حول کانون گذشت را بازگو کنم، تا به تا بدونِ شک تجربه ای عالی بود، اما تمام اجزایِ یک تجربه عالی، لزوما عالی نیستند. در خلالِ این تجربه عالی، سختی ها و مشکلات بسیاری وجود داشت. شروع کار در کانون

بیشتر بخوانید