داستان تا به تا – قسمت سوم


با نامِ خدایِ آمولای…

 

کانون خلاقیت و شکوفایی - علیرضا پیر

 

با خود عهد بستم که “همه” آنچه مربوط به تا به تا و آنچه حول کانون گذشت را بازگو کنم، تا به تا بدونِ شک تجربه ای عالی بود، اما تمام اجزایِ یک تجربه عالی، لزوما عالی نیستند. در خلالِ این تجربه عالی، سختی ها و مشکلات بسیاری وجود داشت.

شروع کار در کانون خلاقیت و شکوفایی

یک پنکه از خانم دکتر مژگان اکبری گرفتیم، و شروع به کار کردیم.

 

دانشکده ریاضی به دلیل ذات تئوریکِ خود، کمتر انگیزه ای برای کارهای عملی داشت. اغلب دانشجویان این دانشکده در تلاش برای گرفتنِ نمره قبولی هستند و زمانی باقی نمی ماند تا به ایده و طرح های نو فکر کنند. به طوری که طرحِ ما اولین طرح دانشکده ریاضی در طول حیات خود بود.

ما با این روند مشکل داشتیم، هدف این نبود که صرفا خودمان یک کار انجام دهیم و قضیه تمام شود، میخواستیم کانون مسیری باشد برای سایر دانشجویان دانشکده برای ورود به پروسه کارآفرینی.

 

بنر کانون خلاقیت و شکوفایی - علیرضا پیر

 

پدرِ امیر بنری که طراحی کرده بودیم را چاپ کرد و برایمان آورد و آن را در قسمتِ بیرونی کانون روو به دانشکده نصب کردیم. در تصویر؛ آن سمتی که ایستادم همان کانون خودمان و سمتِ چپ هم دفتر انجمن های علمی است.

 

تلاش هایمان در کانون را هرگز فراموش نمی کنم. البته در طی تابستان در یکی از کلاس های دانشگاه مستقر می شدیم (به دلیل گرمای زیاد). صبح ها با خود غذا می بردیم، میرفتم دنبال امیر و مانی(که الان در تیم نیست)، سر راه نان می گرفتیم و تا عصر در کلاس سعی می کردیم کار کنیم. با همه اینها، با معضلات بزرگی روبرو بودیم.

به خاطرِ پیچیدگی کار با اپن جی ال، نفر دوم نتوانست کار با آن را فرابگیرد، فردِ جایگزینی هم برای این نقش پیدا نمی شد. این باعث شد که فعالیت من به اجبار چند برابر شود.

این عامل باعث شد تا بیش از آنکه بتوانم سعی کنم مدیرِ بهتری برای تیم شوم، سعی کنم اپن جی ال کارِ بهتری شوم؛ اتفاقی که هرچند باعث شد تجربه ای تکرار نشدنی در لذتِ حل کردن مسائلی پیچیده و پیدا کردن الگوریتم های جدید برای کار را داشته باشم، اما وقفه ای طولانی در تمرکز رویِ خودِ تیم (و نه روی کاری که انجام می شود) پیش آمد.

معضلات دیگری نیز وجود داشت،

ما در محیط دانشگاهی حضور داشتیم، یعنی اعضایِ تیم از سرِ کلاس واردِ محیطی می شدند که از نظرِ من باید جوی کاری و جدی می بود (که هنوز هم بر آن معتقد هستم). اما این برای برخی قابل هضم نبود.

تصورِ آنها از انجام اینکار، یک کارِ دانشجویی و صرفا برای تجربه بود که امکان خطا به راحتی در آن وجود دارد (که با توجه به آنکه ما داخل دانشگاه بودیم، چندان دور از انتظار نیست این نوعِ نگاه، نوعِ نگاهی که من با آن مخالف بودم)

همین باعث میشد من فشارِ بسیار زیادی را بر روی دوش خود احساس کنم.

 

روزهایی را به خاطر دارم که مشغول به کار روی تا به تا بودم و از شدت بی خوابی چشمانم به سختی باز بود،

با این حال ضرورتِ به انجام رسیدنِ پروژه در موعد مقرر برای سایر همکارانم به آن اندازه که من انتظار داشتم یا روشن نبود، یا درک نمی شد.

این ناهمگونی من را اذیت می کرد. فشارِ کار و سنگینی پروژه تا به تا نیز، فرصتِ برقراری ارتباط با اعضای تیمم را کمتر به من میداد.

با همه اینها ما جمع بسیار موفقی را ساخته بودیم، با توجه به شرایط، بهترین عملکردی که می شد را اجرایی کردیم.

دفترِ کانون شده بود مثل خانه اولِ من. معمولا از صبحِ زود تا 8 شب آنجا مشغول بودم.

 

کانون خلاقیت و شکوفایی در باران - علیرضا پیر

پاییز کانون - علیرضا پیر

 

مرحله جدیدی از اتفاقات خوب داشت شروع میشد، به زودی نمایشگاه دستاورد های پژوهشی و فن بازار تهران آغاز می شد، با معرفی آقای دکتر هاشمی. به بخش پژوهشی دانشگاه متصل شدیم و قرار شد که برای این نمایشگاه به تهران برویم.


1 دیدگاه

  • داستان تا به تا – قسمت آخر | علیرضا پیر | Alireza Pir | 8 مرداد, 1397

    […] قسمت قبل، آماده سفر شده بودیم. سفر به تهران را آغاز کردیم، با دو […]

    پاسخ

یک دیدگاه بگذارید