داستان تا به تا – قسمت دوم


با نامِ خدایِ آمولای.

 

از چند جهت نوشتنِ آنچه بر تا به تا گذشت کمی سخت است، فشردگیِ کار، سخت بودنِ یادآوری آنچه واقعا اتفاق افتاد و عاملی مهمتر، یعنی بیانِ مسائل آنگونه که قضاوتِ شخصیِ من کمتر دخیل باشد؛ باعث می شود قبل از هربار نوشتن با خودم مرور کنم و چند بار نگاه کنم به آنچه از ذهنم میگذرد و بعد بنویسمش.

ارائه طرح تا به تا

در بخشِ قبل تا جایی که آقای دکتر هاشمی، از اساتید دانشکده ریاضی دانشگاه گیلان گفتند که حضورا پیشِ او برای صحبت در مورد طرح بروم را نوشتم.

انتظارِ حمایت از سمتِ دانشکده و خصوصا ریاستِ وقتِ دانشکده (آقای دکتر عباسی)، از این جهت که از منتقدین اصلیِ عملکردِ دانشکده در رشته علوم کامپیوتر بودم را نداشتم.

به یاد دارم در همایشی، با اینکه موضوعِ صحبت اصلا عملکردِ دانشکده نبود، با توجه به اینکه در آن دوره مشغول به فعالیت در انجمنِ علمی و مجریِ آن همایش نیز بودم، موضوع را یک طوری ربط به حمایت دانشکده دادم و در حضورِ آقای دکتر عباسی از ایشان انتقاد تندی کردم. که البته نفسِ اینکار در آن روز با واکنش های مختلفی رو به رو شد که اگر قرار باشد در مورد آنها بنویسم قطعا قضاوت شخصی وارد می شود.

از طرفِ دانشکده اما روند، بر خلافِ این تصورِ اولیه من در حال پیشروی بود.

بعد از صحبت با آقای دکتر هاشمی و استقبال ایشان از طرح، به خانم دکتر مژگان اکبری (که در آن زمان مسئول کانون خلاقیت و شکوفایی دانشکده بود و همچنان در زمان نگارش این نوشته نیز در این سمت مشغول به فعالیت می باشند) ارجاع داده شدیم.

خانم دکتر نیز از طرح استقبال کردند و اینجا شروع اتفاقات خوب برای تا به تا (که آن زمان اسمش را بتّا گذاشته بودم تا سر فرصت نام مناسبی برایش پیدا شود) بود.

تا به تا در کانون خلاقیت و شکوفایی

علیرضا پیر | Alireza Pir

 

این منِ همان موقع ها هستم که برای اولین بار مشغول به نوشتنِ طرحِ پروژه بودم تا به خانم دکتر اکبری تحویل دهم برای ارجاع به داوری (عکس از همان نویدی که در نمایشگاه حضور داشت است، اطلاع نداشتم در هیچ یک از این عکس ها که از من عکس گرفته می شود!)

این جا دفترِ انجمنِ علمی است، دقیقا دیوارِ پشتِ سرِ من، اتاقکِ کوچکی بود که دانشکده از آن به عنوانِ انبار صندلی استفاده می کرد. اتاقکی که به زودی تبدیل به چیز دیگری می شود.

پس از مدتِ کوتاهی، داوریِ اولیه طرح در دانشگاه مرکزی با حضور چند استاد انجام شد، طرح مورد قبول واقع شد و بلافاصله به پارک علم و فناوری ارجاع داده شدیم.

به یاد دارم در آن دوره کلاس های زیادی هم برگذار می کردم، برگذاری کلاس های آموزشی از شیرین ترین کارهایی است که انجام میدهم و در حینِ تدریس انرژی زیادی دارم، با اینحال پس از اتمام کلاس ها، عملا انرژی ای باقی نمی ماند.

دیگر از انجمن خارج شده بودم، البته پیش از آن این طرح را با انجمن مطرح کرده بودم و دو نفر از اعضایِ انجمن نیز به من برای انجام کار ملحق شده بودند (که در نهایت یکی از آنها از تیم خارج شد).

 

حالا دیگر امیر تقریبا در هر اقدامی همراهم بود، معمولا دفاعیه ها را با او میرفتم.

پارک علم و فناوری نیز طرح را مورد حمایت قرار داد، در آن زمان در مرحله کانون به طرح ها 8 میلیون تومان کمک می شد که بعد از مدتی با ضریبی باید بازپرداخت میشد.

برای گرفتنِ وام نیاز به ضامن داشتیم که پدرِ امیر ضمانتمان را انجام داد. انسانی که از وی چیزهای زیادی یاد گرفتم.

 

این کافی نبود، نمیخواستم صرفا یک طرح انجام شود و تمام شود.

مدتی برای انجام طرح داخل پایگاه بسیج دانشکده (که در آنجا هم به واسطه دوستی اجازه ورود داشتم و اغلب زمان ها خالی بود) جلسه می گذاشتیم.

 

پس از مدتی پیشنهادِ تشکیلِ اتاقی جداگانه به نام کانون خلاقیت و شکوفایی را به خانم دکتر مژگان اکبری دادم، و اتاق کنار انجمن های علمی را مناسب معرفی کردم.

با پیگیری این اتفاق افتاد و اندکی بعد اتاقک انباری خالی شد. و تبدیل شد به شروع بهترین خاطراتِ کاری و غیر کاری من و همراهانم.

علیرضا پیر | Alireza Pir

 

تصویر بالا اولین تصویر از محیطِ کانون خلاقیت و شکوفایی است، پرده روبرویی از جنسِ لحاف بود که بیشتر داخل را گرم می کرد. اما ما امید داشتیم و کار را همانجا شروع کردیم.

 

قسمتِ بعد.


1 دیدگاه

  • داستان تا به تا – قسمت اول | علیرضا پیر | Alireza Pir | 18 خرداد, 1397

    […] قسمت بعد. […]

    پاسخ

یک دیدگاه بگذارید